
دریا ساکت و آرام بود و در رفتن و آمدن های پیاپی به خود می اندیشید.به اینکه عشقی که سراسر وجودش را فرا گرفته است،به که هدیه خواهد کرد.
هر از چندی نسیمی صورتش را نوازش می کرد ومی گذشت و او همچنان آرام می اندیشید.
تا اینکه باد نالیدن آغاز کرد. دریا لبخندی مهربان زد و با خود گفت :« او برای من اینچنین می نالد و من عشقم را به او هدیه خواهم کرد.»
باد همچنان می نالید. دریا آرامش درونش را بر هم زد و همصدای باد شروع به نالیدن کرد.
مدتی هردو نالیدند، اما باد جز ناله سخنی نگفت.
دیری نپایید که باد همچنان که می نالید قصد رفتن کرد. باد رفت و دریا غمگین وخشمگین بر جای ماند. غمگین که پای رفتن نداشت وبا عشقی که سراسر وجودش را فرا گرفته بود، باید تا ابد بر جای خود می ماند، و خشمگین از اینکه باد در پس ناله هایش سخنی از عشق نگفته بود و او خود خوش داشته بود بیندیشد که باد به عشق او می نالیده است.
دریا همچنان ساکت و آرام در رفتن وآمدن بود، وباد همچنان ناله کنان به سوی دیاری ودریایی دیگر روانه بود، بی آنکه عشقی در ناله هایش نهفته باشد.
آری! او هیچ گاه عاشق نبود.
ومن با خود می اندیشم، که اگر دریا با عشق سرشارش، پای باد را می داشت، شاید اکنون دنیا از عشق و دوستی لبریز شده بود.
افسوس که پا به باد داده شده بود ، و او عشقی در دل نداشت.